من با دستهای خالی با خشت جانم زندگی میسازم و تو همچنان مثل سابق به دنبال دستهای غیبی هستی که یک شبه با آن دست ها ره صد ساله بپیمایی...
نکن عزیز تر از جانم....تیشه ای که برداشته ای و به ریشه این زندگی میکوبی این عشق را ریشه کن میکند....کی میخواهی به خودت بیایی؟حرف هم نمیتوانم بزنم...هیچ نمیتوانم بگویم...تا حرفی میزنم انگمنفی بودن و غر غرو بودن به من آوار میکنی....نمیدانی راه خودت اشتباه است ...من صدای وجدانت هستم....من را چه بد همیشه با سکوت تلخت خاموش میکنی....
اینبار برو...تا هر جا میخواهی.من هیچ نمیگویم....نمیگویمپایانمانشاید نزدیک است...من باز هم قدرت زمین خوردن و پا شدن ندارم...مهربانم دیگر جوان نیستم.از همه بیشتر کار کرده ام و از همه عقب تر ماندم...دیگر نه به خاطر خودم به خاطر پسرکم میگویم...نکن.
برچسب:
نویسنده: علی یزدانی